تبليغاتX
وقتی که پر نزدن بهانه ی رهایی ماست...

وقتی که پر نزدن بهانه ی رهایی ماست...

تمام چیزی که باید از زندگی آموخت تنها یک کلمه است:((می گذرد))

عصر شیشه و سنگ...

این روزها  بیرنگی روزهایم را با مداد رنگی خاطرات رنگ میزنم...

و گاهی جدول متقاطع خلوت ام را با آه پر میکنم...

دیری است چشمانم با پیچک  اشک پیوند خورده است ...

گاهی فکر میکنم که گریه بهانه است وقتی در حریم اندیشه ام تنها سراب تجلی میکند

 تا شاید کویر سکوتم سیراب شود...

و شعرهایم که شاخه تنگ قفس های من میشود در دفتر روزانه ام...

گاهی از عمق تبسم های زخمی نقش بسته بر لبانم سعی میکنم خاطره ای از خندیدن را به یاد بیاورم..

نمیدانم چرا حالم مثل پرندگان تبعیدی است در توسن تگرگ در سرمای سوزان ...

صدای قلب من دیگراز نزدیک هم شنیده نمیشود چه رسد از راه دور...

با شمایم ای آدمهای عصر شیشه و سنگ ایا کسی مرا در خاطرات اشکهایش به خاطر می اورد...

درعصر شیشه و سنگ


 پ ن:نوشته شده بعد از امتحان مصالح ساختمانی!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:54  توسط زهرا امینی  | 

به من دروغ نگو...(از نغمه رضایی)

به من دروغ نگو ...تمام پنجره ها شکسته ای ولی رها نشدی...

که پشت پنجره ها خانه ی ما بود با حصار بلند...حضور قاطع دیوار ماندگار بلند...

تبر به دست گرفتی،تو بیقرار گذشتی از آن قرار بلند ولی رها نشدی...

به من دروغ نگو...هزار کوچه بن بست را سفر کردی بگو که از همه مرزها گذر کردی ...

تو خود سرودن پرواز را خطر کردی ...تویی که نغمه عشق را به سر کردی...چرا رها نشدی؟!

در این غروب جدایی بگو که مرز رهایی تو را به بند کشید...

بگو اسیر عزیز...که پشت پنجره ها ...پس از حصار بلند ورای خانه ما پر از پرنده نبود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 12:46  توسط زهرا امینی  | 

بگو که آمد و تف کرد تمام هستی خود را

محتاجم ....

به رویشی نه از این خاک ...به زایشی نه از این دست...

به حلقه ای نه چنین تنگ...به حرمتی نه چنین پست...

پابندم...به سنتی که سزا نیست...به باوری که مرا نیست...

به بخت،بختک سنگی...به ظلمتی که روا نیست...


خاموشم...

که شهر خرده نگیرد که مرد خرده نگیرد که عقل خرده نگیرد که درد خرده نگیرد


می پاشم ...

از این دهان پر از شرم ...به روی صورت دنیا...بگ. که آمد و تف کرد تمام هستی خود را...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 12:29  توسط زهرا امینی  | 

یادش به خیر کودکی ام را...

 با بادبادکی که میساختم آن هم با کمک دیگران تا آسمان اوج میگرفتم

و با هر تکانش صدای خنده ام آسمان را به خنده وا میداشت...

میخواهم بادبادک غمهای بزرگی ام را به تو بسپارم و کوچک شوم...

آن همه خنداندمت یکبار به خاطرم ببار...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 12:20  توسط زهرا امینی  | 

 

اینروزا چقدر اینجور شخصیتا اطرافمون زیاد شدن

اما....

باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد

گاهی بهشت فقط در دل آتش فراهم است...


سکوت میکنم  خدا کند سکوتم نشکند
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 10:13  توسط زهرا امینی  | 

خیاطی!!!...

این روزا چه عجیبه...

یکی گفت خدا انگار تنها چیزیو که مساوی تقسیم کرده عقله !!!

آخه همه خودشونو عقل کل میدونن!!!

همه چه خیاط شدن خودشون میبرن و میدوزن...

اما لباسایی رو  که برازنده تن خودشونه!!!

همه متر میکنن هر چیزیو اونم بدون اجازه ...تازه اونم با متری که از خودشون اختراع کردن!!!

قضاوت میکنن -حکم صادر میکنن -خودشونم اجراش میکنن!!!

همه خودشونو تو اوج میبینن!!!

کی میدونه نقطه اوج کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا حالا به این فکر کردیم که نقطه اوج واسه هرکسی یه جاست...

که آدما با هم متفاوتن...

بابا کار نیکان را قیاص از خود مگیر

کی گفته چون تو یه کاریو میکنی درسته و بقیه هم باید اونکارو انجام بدن و گرنه جرات کنی

 حتی تو دلت بهش بگی:برات متاسفم(بدون اون لحظه خودت از همه قابل تاسف تری)

که حاج خانوم حاج اقا حتی تو مذهب به قول فیلم مارمولک اندازه همه ادما راه واسه رسیدن به خدا هست...

که هرکس یه جوریه...

که اگه مث تو نبود قرار نیست مسخرش کنی و واسش تاسف بخوری....

و از طرفی هم از خودت مذهب اختراع نکن و به ریش همه بخند که یعنی چه با حالم

که توجیه نکن اصل به دله...کدوم دل ؟؟؟

همون دلی که پا رو دل هزار تا گذاشته و رو خورده هاش مثل بسنطیه فیلم شعله رقص هندی کرده!!!

که زندگیو به دهن بقیه زهر نکن که بگی دمم گرم چه خوب میتازونم واسه همه...

باور کن همه ضعف داریم...

که خجالت بکش اشک کسیو در بیاری...

که  خنده رو رو لب دیگران ببین و حسادت نکن بهش... شک هم نکن و بگو این یه ریگی تو کفشش هست...

که اونایی که پابرهنن ( روشون با توشون یکیه و زیر و رو نمیکشن و آستر و روشون یه رنگه)

بخوان هم نمیتونن ریگی تو کفش داشته باشن

به قول شریعتی بزرگ:لذت زندگی با پابرهنگانیست که ترسی نداری ریگی به کفش داشته باشند

بیا و  از اشک بقیه شاد نشو...

که بابا یه ذره به کار هم کار نداشته باشیم سخته!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

که صنف محترم خیاطان دو دوزه باز بیاین آدم باشیم

که یادمون باشه دست بالای دست بسیاره

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 21:43  توسط زهرا امینی  | 

اشعاری از فاضل نظری عزیز

تفاوت

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 15:8  توسط زهرا امینی  | 

مهمان آتش

راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

گنجشکها! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 15:7  توسط زهرا امینی  | 

انتظار

گاهی اوقات از خودت و دیگران انتظارایی پیدا میکنی که بعد واست دردسر میشن...

.............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 15:0  توسط زهرا امینی  | 

تا به حال از زمان گدایي نکرده بودم

التماس انکه کمی کش بیاید یا اینکه برعکس بگذردو تمام گذشتنیها را ...

دل خوش سیری چند ...

 ميدوم ،میرقصم ،ميخندم ،قهقهه میزنم اما به قول کسی همه ی اینها هم دل خوش میخواهد

نمیدانم  کجای زمان متوقف شدم

کجای زمان خودم را گم کردم کجای زمان مرده ام تا حداقل جنازه ام را بدرقه دیار دیگر کنم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 17:13  توسط زهرا امینی  |